#17*19
تمامِ این سال ها
می توانستم
عاشقِ هر رهگذری که می آید
بشوم
و هیچ خیالی هم از تو
در سرم نپرورانم
من می توانستم
دوست داشتن را
نوکِ زبانم بنشانم
و با هر لبخندی
دهان باز کنم و بگویم :
راستی ! من دوستت دارم
من می توانستم دلم را
تکه تکه کنم
و هر تکه اش را
جایی جای بگذارم !
می بینی ؟
من می توانستم
نغمه ی
عاشقم عاشقم را
دور تا دورِ این دنیا
رقصان
زمزمه کنم
اما
تو
لعنت به این تو !
که هرکه هم که آمد
به حرمتِ جایِ پایِ تو
بر رویِ چشمانِ منتظرِ من
سر خم کرد و به ادایِ احترام
نماند !
نه که نخواهد بماند نه !
تو نگذاشتی
بس که از این زبان وامانده
در نمی آمد
چند کلامِ دلبرانه !
.
تمامِ این سال ها می توانستم
نمانم
اما ماندم
نه تنها پایِ تو
من ماندم
تا اگر هم نیامدی
دنیا ببیند
این حوالی
می شود
هر روز و هرثانیه
دل را حراجِ هر
شیرین زبانی نکرد ...